شعرهای کتاب بهار را باور کن-فریدون مشیری,شعر غبار آبی,اشعار زیبای

غبار آبی-بهار را باور کن(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 124

غبار آبی-بهار را باور کن(فریدون مشیری)

"غبار آبی"

 

چندين ھزار قرن

از سر گذشت عالم و آدم است

وين كھنه آٍسیاي گران سنگ است

بي اعتنا به ناله قربانیان خويش

 

 

آسوده گشته است

در طول قرن ھا

فرياد دردناك اسیران خسته جان

بر می شد از زمین

شايد كه از دريچه زرين آفتاب

يا از میان غرفه سیمین ماھتاب

آيد بروي سري

اما،ھرگز نشد گشوده از اين آسمان دري

در پیش چشم خسته زندانیان خاك

غیر از غبار آبي اين آسمان نبود

در پشت اين غبار

جز ظلمت و سكوت فضا و زمان نبود

زندان زندگاني اسنان دري نداشت

ھر در كه ره به سوي خدا داشت، بسته بود

تنھا دري كه راه به دھلیز مرگ داشت

ھمواره باز بود

دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود

در پیشپاي او

-در آن سیاه چال-

پرھا گسسته بود و قفس ھا شكسته بود

امروز اين اسیر

انسان رنجديده و محكوم قرنھا

از ژرف اين غبار

تا اوج آسمان خدا پر گشوده است

انگشت بر دريچه خورشید سوده است

تاج از سر فضا و زمان در ربوده است

تا او كند دري به جھان ھاي ديگري

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]