شعر دیگر زمین تهی نیست,مجموعه اشعار کتاب بهار را باور کن,فریدون مشیری

دیگر زمین تهی نیست-بهار را باور کن(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 107

دیگر زمین تهی نیست-بهار را باور کن(فریدون مشیری)

"دیگر زمین تهی نیست"

 

 

خوابم نمي ربود

نقشھزار گونه خیال از حیات و مرگ

در پیش چشم بود

شب در فضاي تار خود آرام می گذشت

 

 

از راه دور بوسه سرد ستاره ھا

مثل ھمیشه بدرقه می كرد خواب را

در آسمان صاف

من در پي ستاره خود می شتافتم

چشمان من به وسوسه خواب گرم شد

ناگاه بندھاي زمین در فضا گسیخت

در لحظه اي شگرف زمین از زمان گريخت

در زير بسترم

چاھي دھان گشود

چون سنگ در غبار و سیاھي رھا شدم

مي رفتم آنچنان كه زھم می شكافتم


مردي گران به جان زمین اوفتاده بود

نبضش به تنگناي دل خاك می تپید

در خويش می گداخت

از خويش مي گريخت

میريخت مي گسست

مي كوفت مي شكافت

وز ھر شكاف بوي نسیم غريب مرگ

در خانه می شتافت

انگار خانه ھا و گذرھاي شھر را

چندين ھزار دست

غربال می كنند

مردان و كودكان و زنان می گريختند

گنجي كه اين گروه ز وحشت رمیده را

با تیغ ھاي آخته دنبال می كنند

آن شب زمین پیر

اين بندي گريخته از سرنوشت خويش

چندين ھزار كودك در خواب ناز را

كوبید و خاك كرد

چندين مادر زحمت كشیده را

در دم ھلاك كرد

مردان رنگ سوخته از رنج كار را

در موج خون كشید

وز گونه شان تبسم و امید را

با ضربه ھاي سنگ و گل و خاك پاك كرد

در آن خرابه ھا

ديدم مادري به عزاي عزيز خويش

در خون نشسته

در زير خشت و خاك

بیچاره بند بند وجودش شكسته بود

ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت

دستي كه درعزا بدرد پیرھن نداشت

زين پیش جاي جان كسي در زمین نبود

زيرا كه جان به عالم جان بال میگشود

اما در اين بلا

جان نیز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت

شب ھا كه آن دقايق جانكاه مي رسد

در من نھیب زلزله بیدار مي شود

در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش

با فر نفس تشنج خونین مرگ را

احساس میكنم

آواز بغض و غصه و اندوه بي امان

ريزد به جان من

جز روح كودكان فرو مرده در غبار

تا بانگ صبح نیست كسي ھمزبان من

آن دست ھاي كوچك و آن گونه ھاي پاك

از گونه سپیده مان پاكتر كجاست

آن چشم ھاي روشن و آن خنده ھاي مھر

از خنده بھار طربناك تر كجاست

آوخ زمین به ديده من بی گناه بود

آنجا ھمیشه زلزله ظلم بوده است

آنھا ھمیشه زلزله از ظلم ديده اند

در زير تازيانه جور ستمگران

روزي ھزار مرتبه در خون تپیده اند

آوار چھل و سیلي فقز است و خانه نیست

اين خشت ھاي خام كه بر خاك چیده اند

ديگر زمين تھي است

ديگر به روي دشت

آن كودك ناز

آن دختران شوخ

آن باغھاي سبز

آن لاله ھاي سرخ

آن بره ھاي مست

آن چھره ھاي سوخته ز آفتاب نیست

تنھا در آن ديار

ناقوس ناله ھاست كه در مرگ زندگیست

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]