منتخب اشعار فریدون مشیری,بهترین اشعار فریدون مشیری,بهترین اشعار مشیری

كوچ-بهار را باور کن(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 92

كوچ-بهار را باور کن(فریدون مشیری)

"کوچ"

 

بشر دوباره به جنگل پناه خواھد برد!

به كوه خواھد زد!

به غار خواھد رفت!

 

تو كودكانت را، بر سینه مي فشاري گرم

و ھمسرت را، چون كولیان خانه به دوش

میان آتش و خون مي كشاني از دنبال

و پیش پاي تو از انفجارھاي مھیب

دھان دوزخ وحشت گشوده خواھد شد

و شھر ھا ھمه در دود و شعله خواھد سوخت

و آشیان ھا بر روي خاك خواھد ريخت

و آرزوھا در زير خاك خواھد مُرد!


خیال نیست عزيزم!...

صداي تیر بلند است و ناله ھاي پیگیر

و برق اسلحه ،خورشید را خجل كرده ست!

چگونه اين ھمه بیداد را نمي بیني!

چگونه اين ھمه فرياد را نمي شنوي؟

صداي ضجه خونین كودك عدني است،

و بانگ مرتعش مادر ويتنامي،

كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند،

و چند روز دگر نیز نوبت من و تُست،

كه يا به ماتم فرزند خويش بنشینیم!

و يا به كشتن فرزند خلق برخیزيم!

و يا به كوه ،به جنگل ،به غار ،بگريزيم


-پدر! چگونه به نزد طبیب خواھي رفت؟

كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است

تو يكقدم نتواني به اختیار گذاشت

تو يك وجب نتواني به اختیار گذاشت!

كه سیل آھن در رھا ھا خروشان است!


تو اي نخفته شب و روز، روي شانه اسب،

-به روزگار جواني- به كوه و دره و دشت،

تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ

كنون كنار خیابان در انتظار بسوز!

درون آتش بغضي كه در گلو داري،

كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن!

حريم موي سپید ترا كه دارد پاس؟

كسي كه دست ترا يك قدم بگیرد، نیست

و من كه -مي دوم اندر پي تو- خوشحالم

كه ديدگان تو در شھر بي ترحم ما

به روي مردم نامھربان نمي افتد!


پدر، به خانه بیا ،با ملال خويش بساز!

اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست

چه غم كه گوش تو پیچ راديو باز است.


-«...ھزار و ششصد و ھفتاد و يك نفر امروز

به زير آتش خمپاره ھا ھلاك شدند

و چند دھكده دوست را ھواپیما،

به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد!.....»


گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ

و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست

كه چشم آنھا با اشك مرد بیگانه ست


چه جاي گريه، كه كشتار بي دريغ حريف

براي خاطر صلح است و حفظ آزادي!

و ھر گلوله كه بر سینه اي شرار افشاند

غنیمتي است كه: دنیا بھشت !!خواھد شد


پدر ،غم تو مرا رنج میدھد اما

غم بزرگتري مي كند ھلاك مرا:

بیا به خاك بلا ديده اي بینديشیم

كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او

به خانه ھاي خراب

به كومه ھاي خموش

به دشتھاي به آتش كشیده متروك

كه سوخت يكجا برگ و گل و جوانه در او!

به خاك مزرعه ھايي كه جاي گندم زرد

لھیب شعله سرخ

به چار سوي افق میكشد زبانه در او

به چشمھاي گرسنه

به دستھاي دراز

به نعش دھقان میان شالیزار

به زندگي كه فرو مرده جاودانه در او!


بیا به حال بشر ھاي ھاي گريه كنیم

كه با برادر خود ھم نمي تواند زيست

چنین خجسته وجودي كجا تواند ماند؟!

چنین گسسته عناني كجا تواند رفت؟

صداي غرش تیري دھد جواب مرا:

به كوه خواھد زد!

به غار خواھد رفت!

بشر دوباره به جنگل پناه خواھد برد!

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]