فریدون مشیری,آثار کتاب لحظه ها و احساس ها /فریدون مشیری,سایت اشعار

سوغات یاد-بهار را باور کن(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 107

سوغات یاد-بهار را باور کن(فریدون مشیری)

 

"سوغات یاد"

 

 

اي سپیدار كھن سالي كه ھیچ از قیل و قال ما نمي آسود

اين حیاط مدرسه

اين كبوترھاي معصومي كه ما روزي به آن ھا دانه مي داديم

اين ھمان كوچه ھمان بن بست

اين ھمان خانه ھمان درگاه

اين ھمان ايوان ھمان در....... آه!

 

 

 

از بیابانھاي خشك و تشنه از ھر سوي صد فرسنگ

در غروبي ارغواني رنگ

با نشاني ھاي گنگ و دور

آمدم تا ھفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شايد

از اشارت ھاي يك در

از نگاه ساكت يك پنجره يك شیشه يك ديوار

در حرم در كوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا كنم


كیف زرد كوچكي بر پشت

نیزه اي از آن قلم ھاي نیي در مشت

گوش ھا از سوز سرما سرخ

رھگذر بر سنگفرش راه ناھموار

آمدم شايد ناگھان در پیچ يك كوچه

چشم در چشمان مادر واكنم

ھاي ھاي اشتیاق سالھا را سردھیم

وانچه در جان و جگر يك عمر پنھان كرده ايم

سر در آغوش ھم آريم و به يكديگر دھیم

ھیچ

در میان ازدحام زائران

پاي تا سر گوش

شايد از او ناله اي در گیر و دار اين ھمه فرياد

مانند باشد در فضا

ھرچند نامفھوم

در رواق سرد و ساكت

مي دويدم در نگاه صد ھزار آيینه كوچك

شايد از سیماي او در بازتاب جاودان اين ھمه تصوير

مانده باشدي سايه اي

ھر چند نامعلوم

ھیچ

ھیچ غیر از بغض تاريك ضريح

ھیچ غیر از شمع ھا و قصه بر پر زدن در اشك

ھیچ غیر از بھت محراب آه

ھیچ غیر از انتظار كفش كن

باز می گشتم

زخم كاري خورده اي تا جاودان دلتنگ

ز بیابان ھاي خشك و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادي خاك صحرا را

چون دل من از زمین مي كند و مي پیچاند و تا اوج فضا مي برد

خود نمي دانم

موجي از نفرين اين بیچاره آدم بود

و در چشمان كور آسمان مي ريخت

يا كه باد رھگذر سوقات انسان را به درگاه خدا مي برد

خاك خواھي شد

از رخ آيینه ھا ھم پاك خواھي شد

چون غباري گیج گم سرگشته در افلاك خواھي شد

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]