مسخ,شعر مسخ,شعر مسخ

مسخ-خاموشی (فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 201

مسخ-خاموشی (فریدون مشیری)

مسخ

 

نه غار کهف،

 نه خواب قرون،

 

 

چه می بینم؟

به چشم هم زدنی، روزگار برگشته ست

به قول پیر سمر قند

"همه زمانه دگر گشته است"

 

 

 

چگونه پهنه ی خاک

که ذره ذره ی آب و هوا و خورشیدش،

چو قطره قطره ی خون وجود من جاریست

چنین به دیده ی من ناشناس می آید؟

 

میان این همه مردم، میان این همه چشم

رها به غربت مطلق

رها به حیرت محض

یکی به قصه ی خود آشنا نمی بینم ...

 

کسی نگاهم را

چو پیشتر نمی داند

 

 

زیکدگر همه بیگانه وار میگذریم

به یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم!

 

"همه زمانه دگر گشته ست"

نه آفتاب حقیقت ،

نه پرتو ایمان

 

فروغ راستی از خاک، رخت بر بسته ست

وآدمی –افسوس-

به جای آن که دلی را ، ز خاک بر دارد

به قتل ماه کمر بسته ست ...!

نه غار کهف

،نه خواب قرون،

چه افتاده است؟

 

یکی به پرسش بی پاسخم جواب دهد!

یکی پیام مرا

ازین قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد!

 

که در زمین ،-که اسیر سیاهکاری هاست ،-

و قلب ها دگر از آشتی گریزان است-

هنوز رهگذری خسته را تواند دید

که با هزار امید ،

چراغ در کف

                        در جستجوی انسان است..!

 

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]