نابترین های شعر ,اشعار فریدون مشیری,نابترین شعر های مشیری,بهترین اشعار

همراه حافظ-ابر و کوچه(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 158

همراه حافظ-ابر و کوچه(فریدون مشیری)

"همراه حافظ"

 

درون معبد هستی 
بشر . در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز 
نشسته در پس سجاده ی صدنقش حسرت های هستی سوز 
به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ 
نگاهی می کند. سوی خدا _ از آرزو لبریز_
به زاری از ته دل. یک «دلم می خواست » می گوید.
شب و روزش « دریغ » رفته و « ای کاش » آیندست.
من امشب . هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوتر های رنگین بال خواهش ها 
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی ست :
ز هر سو . نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد 
جهان در خواب 
تنها من . در این محراب:


دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند 
که من. تا روی بام ابر ها . پرواز می کردم.
از آنجا . با کمند کهکشان . تا آستان عرش می رفتم 
در آن درگاه . درد خویش را فریاد می کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب . ازین شب های بی فرجام .
ز یک فریاد بی هنگام 
_ به روی پرنیان آسمان ها_ خواب در چشم خدا لرزد !

دلم می خواست : دنیا رنگ دگر بود 
خدا . با بنده هایش مهربان تر بود 
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !

دلم می خواست زنجیری گران .
از بارگاه خویش می آویخت 
که مظلومان . خدا را پای آن زنجیر 
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
چه شیرین است : وقتی بیگناهی داد خود را 
از خدای خویش می گیرد.
چه شیرین است امّا من .
دلم می خواست : اهل زور و زر . ناگاه !
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و 
زنجیر خدا را بر نمی چیدند!

دلم می خواست : دنیا خانه ی مهر و محبّت بود
دلم می خواست : مردم . در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند 
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند .
ازین خون ریختن ها . فتنه ها . پرهیز می کردند .
چو کفتاران خون آشام . کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکندست
چه شیرین است وقتی . آفتاب دوستی .
در آسمان دهر تابندست.
چه شیرین است وقتی. زندگی خالی ز نیرنگ است.


دلم می خواست : دست مرگ را . از دامن امید ما .
کوتاه می کردند!
در این دنیای بی آغاز و بی پایان 
در این صحرا . که جز گرد و غبار از ما نمی ماند 
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد.
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد. 
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !


دلم می خواست : عشقم را نمیکشتند
صفای آرزویم را _که چون خورشید تابان بود_ می دیدند .
چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند 
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند .
به باد نا مرادی ها نمی دادند .
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند.
چنین تنها . به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند.

دلم می خواست : یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم .
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم.
دلم یک بار دیگر. همچو دیدار نخستین.
پیش پایش دست و پا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد .
دلم می خواست : دست عشق _ چون روز نخستین _
هستی ام را زیرو رو می کرد!

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت 
پلیدی ها و زشتی ها . به زیر خاک می ماندند 
بهاری جاودان آغوش وا می کرد .
جهان در موجی از زیبا یی و خوبی شنا می کرد !
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام .
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها . ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو :« این آرزو خام است!» 
مگو :« روح بشر همواره سرگردان و نا کام است.»

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد.
وگر این آسمان در هم نمی ریزد .
بیا تا ما :« فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.»
به شادی:« گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!»


بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]