در بیشه زار يادھا,شعر های محبوب مشیری,برگزیده اشعار مشیری,نابترین اشعا

در بیشه زار يادھا-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 162

در بیشه زار يادھا-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)

 

"در بیشه زار يادھا"

 

شب بود و ابر تیره و ھنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!

من ماندم و تاريكي و امواج اوھام

در جنگل ياد!

 

آسیمه سر، در بیشه زاران مي دويدم.

فرياد ھا بر مي كشیدم.

درد عجیبي چنگزن درتار و پودم

من، ماه خود را،

گم كرده بودم!


از پیش من صف ھاي انبوه درختان مي گذشتند

«-...بي ماه من اين ھا چه زشتند....!»


-آيا شما آن ماه زيبا را نديديد؟

-آيا شما، او را نپچیديد؟...


ناكاه ديدم فوج اشباح

دست كسي را مي كشند از دور ،با زور

پیش من آورند و گفتند:

اهريمن است اين!

خودكامه باد!

ديوانه مستي كه نفرين ھا بر او باد!


ماه شما را

اين سنگدل از شاخه چیده ست!

او را ھمه شب تا سحر در بر كشیده ست!

آنگاه تا اعماق جنگل پر كشیده ست.


من دستھايم را به سوي آن سیه چنگال بردم

شايد گلويش را فشردم!

چیزي دگر يادم نمي آيد ازين بیش

از خشم يا افسوس كم كم رفتم از خويش!

 

 

در بیشه زار يادھا، تنھاي تنھا

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم، ماه،

مي رفت سرمست،

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]